اردیبهشت ۰۳ ۱۳۹۳

نمی‌دانم بخندم یا گریه کنم

083--132-jpg

088-132

روایتگری پدر شهید علی خلیلی از حال و هوای امروز و دیروزش

خانه‌تان را از دور شناختم با آن بنری از چهره‌ات که بر دیوار آن نصب شده بود. خانه فقط از تو حرف داشت. بر دیوارها و روی میز فقط تو بودی که دیده می‌شدی و حتی از نگاه خسته و خیس پدرت فقط تو را می‌شد تماشا کرد. تمام بغض‌هایی هم که گاه و بیگاه وسط حرفش می‌پرید تو را روایت می‌کرد. زمانیکه هق‌هقش با گفتن این‌که نمی‌داند وقتی عکس‌ها و پوسترهایت را بر دیوارهای شهر می‌بیند، بخندد یا گریه کند، بلند شد؛ خیلی از سؤال‌هایم را خط زدم تا بر زخم‌هایش بیش از این نمک نپاشم و با خود گفتم شاید جای دیگر، وقتی دیگر…

ادامه‌ی این مطلب را بخوانید »

Permanent link to this article: http://www.jannat-e-fakkeh.com/?p=2577

Page 1 of 16512345...102030...Last »